تبليغاتX
elva

elva

دو غزل

 

به نام او

 

به آفتاب هشتم :

 

 من همچو سايه به خورشيدِ خويش پابندم

 

مگو كه "رنگ نداري". . . هنوز اسفندم!

 

 

 شبيهِ يك گلِ گردان _ اگرچه در زنجير_

 

هميشه_ شكر خدا_ رو به نور مي خندم

 

 

همان گلم ؟!  كه دل از آفتاب خانه ي تو،

 

به قدر یک مژه بر هم زدن‌* نمي كندم ؟!...

 

 

 دوباره فاصله مي كوشدم " سهند " كند

 

ولي به سوي خليجت چقدر اروندم!

 

 

 مرا بخواه به زيباييت، غريب ترين!

 

بدان به غربت زيبايت آرزومندم

 

 *تعبیری از حسین منزوی

 * *  *   *    *     *      *       *

 

به نازنين منتظر:

 

بي تو اين روزها چقدر گسند

 

آسمانها برايمان قفسند

 

 

 عصرها، سايه هايي از شب ها

 

صبح ها ناگزير بي نفسند

 

 

 بي تو بي خود هميشه منتظريم،

 

كال هاي هنوزمان برسند

 

 

 يا بيا، يا كه تا همين جايش،

 

اين همه ساليان رفته بسند

 

*

 

ما _زمين_ ، آسمان بي كرانه _ شما_،

 

در مثل ها مگر به هم برسند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط امیدرضا بهرامیان  | 

میلاد

 

یا حضرت سلام

 

میلاد مسعود دلیل خلقت، حضرت رسول اکرم (ص) و

فرزند صادقش (ع) بر همگان مبارکباد.

                                **************

من و شعر حقیرم یکجا فدای او :

 

 

آن پرده خلق شد که بُوَد شاهکار عشق

 

این طفل می رود که شود شهریار عشق

 

 

هر باغ می درخشد و آئینه می دهد

 

یک هفته نیست می گذرد از بهار عشق

 

 

آن نخل کیست؟ رشته ی گیسوش دست باد

 

خورجین خلوتش همگی خوار و بار عشق

 

 

آن آشنا به دست خط آسمانیان

 

افزود نام پاک خودش را کنار عشق

 

 

سوغات تابناک کدام آسمانی؟ ای

 

تنهاترین ستاره ی دنباله دار عشق . . .

 

 

باری گران به دوش زمین خانه کرده بود

 

تا اینکه شانه های تو شد عهده دار عشق

 

 

گلبرگ روزهای تو مانده ست بی گمان

 

در دفتر قطور زمان، یادگار عشق

 

 

در انتظار تیزی منقار روزگار

 

هستم مترسکی _ یله_ بر کشتزار عشق

 

 

نیلوفرم که پنجه به مرداب داده ام

 

ای کاش پیچکی بشوم بر حصار عشق

 

.

.

.

ای یادگار دوست! به خاکم نگاه کن

 

در ایستگاه جمعه که پیچد قطار عشق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط امیدرضا بهرامیان  | 

هیاهوی یک شب از ناخودآگاهم

 

به نام او

 

همه ی آنچه در پی می آید را در یک شب نوشته ام(در یکی دو ساعت) و هی می گفتم:" این را هم بنویسم، بعد بخوابم" و در نور گوشی همراه_ که از خورشید بیشتر مدیون آنم!_ می نوشتم ...زیاد هم هست.حوصله تان، لطفا سر نرود.

 

 

جا داشت تمام زمستان را

زیر افرای پیر منتظرت بمانم.

الآن که فکر می کنم، می بینم

جا داشت تمام زمستان

برای ما.

 

.................................

 

تسبیحی می خواهم از دانه های سرخ انار،

که بهشت را _ عجالتا_

لمس کنم.

 

................................................

 

هیچ گاه پرنده ی مادر به جوجه هایش فرصت نداد.

دهان ِ بازشان شاید می خواست بگوید

آنها کرم دوست ندارند!

 

..........................................................

 

سینه ام یک شماره تنگ است؛

دلم را می زند.

مثل کفشم

که پایم را.

 

..................................

 

صاحبِ آن سرِ بزرگ،

چشمانش همیشه باد داشت_ حتی در روزهای آفتابی_

(اگر دقیق تر بگویم چشم چپش که شیشه نبود)

دست ها را می گفت: "دستِ خودش نیست."

پاهایش مشکلی نداشت_بجز مواقعی که راه می رفت_

 

او را می دیدم

که چشم چپش خیس می شد.

چیزی از بقیه ی عاشق ها کم نداشت_حتی سرش بزرگتر هم بود_

فقط عشقش را سه بعدی نمی دید.

 

............................................................................

 

چراغی بود_در پارک شهر شاید_

که از شب پره ی غمگینی دلجویی می کرد.

دیدمش؛

با تمام ِ سرگیجه ام.

 ..................................................

 

سپری با شتاب رسید؛

تا منگنه های جسم و روح را جدا کند.

جدا هم شد.

بعد سپر، "صورت"ی شد.

زمین، سرخ

و زمان، سپری

و تقریبا از چهره ی مرد هنرمند در جوانی چیزی باقی نماند.

 

اتفاقا کسی که با یک "آمبولانس" تصادف می کند،

شانس بیشتری برای زنده ماندن ندارد.

چون آمبولانس ها معمولا تند می روند.

 

.....................................................................

 

در خانه ی خیّام

با آب، آفتاب،خاک و آنکه زیر خاک،

سبزه ها می رویند.

 

...........................................

 

" گریگوری پک" را در "کشتن مرغ مقلد" دوست دارم،

چون مرا یاد ِ " محمد.ش." می اندازد.(این را خودآگاهم می گوید)

 

"محمد.ش." را دوست دارم،

چون مرا یاد " خودم" می اندازد.(این را از ناخودآگاهم بیرون کشیدم)

 

"خودم" را برای چه دوست دارم؟

(برای این یکی، ضمایرم لالمانی گرفته اند.)

 

..............................................................................

 

دم درب خانه ی آنها بود

که بیل ِ دسته بلند ِ کارگری_ سهوا_ گوشم را زخمی کرد.

تا عمر دارم

اگر نه بیل

و اگرنه گوش

اما "تصادم ِ بیل ِ دسته بلندِ کارگری سربه هوا با گوش ِ کسی"،

به احتمال قوی،

مرا یاد او خواهد انداخت.

 

........................................................................

 

برای فیلم ِ "محیا" که سخت ازآن دلخورم:

 

از پشت ِ شمشادِ غمگین

تو را می بینم

در پس زمینه ای از دیروز

و دورترک، پیرمردی را

که تجسّد ِ مرگ است؛ "پیرمرگ"

با دندانهای مصنوعی اش_که هیچ تیز نیست_

و این مرا با مرگ مهربان تر می کند.

بر سقف این خانه ها راه می روم؛خانه های مرگ،

(که بعد از خانه ی خودمان، مدرسه، شهرمان و غیره

نمی دانم این چندمین خانه ی محترمم می شود؛

این که بر سقف ِ آن راه می روم.)

یـــَله بر روی پاشنه ها راه می روم

و جیب هایم از عشق پُر است.

 

آی معشوق ِ من

مرده ی دیگری در راه است

دست هایت کو؟!

 

.............................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط امیدرضا بهرامیان  | 

یک غزل، یک ترانه

 

به نام او

 

 {غزل}

 

 

می خواهمت_ آغشته در باران سِحرآمیزِ فروردین_

 

می جویمت آسیمه تر، ای فصل جادوی بهارآئین!

 

 

می بینمت چون آخرین باری که گم کردم دو چشمت را

 

می سوزیَم در حسرتت ای آخته شمشیرِ نوش آگین!

 

 

یک پلک پُرکن از خودت آن کندوی هرچه عسل را آه

 

تا چشم بگشاید به خورشید وصال آیینه ی خونین

 

 

پرکش پرستویم رها شو از خیال ِ خاک و خاکستر

 

کابوس ها را یک به یک از خواب تلخ برکه ها برچین

 

 

می خواهمت ... ای بختِ دورادور! ای امّیدِ دیرادیر!

 

می بویمت ای از شلال ِشال پوشت باد، عطرآگین!

 

...................................................................

 

{ترانه}

 

 

ستاره های بختِ من! کجا گرفتار شدین؟

 

سنگینه پلک خوابتون... نگین که بیمار شدین

 

 

ابره تموم آسمون. ستاره ها بیاین بیرون

 

اونجا رو پشت خرس شب، یه عمره موندگارشدین

 

 

شیشه ی عمرِ من کجا، دستِ کدوم عجوزه موند؟

 

رها بشین ترک ترک شیشه ها! ...بی بخار شدین

 

 

چلچله های خسته پر، پاییزه؛ سرده دلامون

 

حیف شما که مهمون باغچه ی بی بهار شدین

 

 

ستاره های بسته لب! راه بلدای نیمه شب!

 

بسته و وا شد چشاتون، بیدار شدین؟ بیدار شدین؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط امیدرضا بهرامیان  | 

گفتم ولی ...

 

به نام او

 

 

گفتم و _نیم خیز _ خندیدی

 

تکیه دادی به میز ، خندیدی

 

 

گفتم از عشق _ کند و سرگشته_

 

تو شنیدیّ و  تیز خندیدی

 

 

داشت این عشق باورم می شد

 

که سرآخر تو نیز خندیدی

 

 

باز گفتی که عشق این همه نیست

 

باز گفتیّ و ریز خندیدی ...

 

 

دستگیرم نشد که آن شب تلخ،

 

به چه چیزم، چه چیز خندیدی؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط امیدرضا بهرامیان  | 

شب قدر

 

به نام او

 

 

یا من لا یشغله سمع عن سمع . . . چه قدر خوب که صدای کاهل

 

من زیر صدای گوشنواز آنان که محبوب تواند، بالا می رود . . . چه

 

قدر خوب که کودک افلیج صدایم پا به پای نجواهای تیز پای پاکان تو

 

راه می افتد به سوی آسمان بی کرانگی ات. می دانم دست

 

 کوتاهش را در راه، دست مهربان صدایی خواهد گرفت به بهانه این

 

که پای صعودش را اینگونه خواهد دید؛ حتم دارم. یا فخر من لا فخر

 

له . . .گفت تو با بال و پری من پر و بالت ندهم/در طلب بال و پرش

 

بی پر و پر کنده شدم .اگر بگویم بالهایم را به نهر ِآبادیِ ناکجا

 

سپرده ام و الآن دیگر هیچ نمی خواهم "ببالم"، اگر بدانی پشت

 

پرچین های باغ سیب مشهدی آدم پرهایم را ریخته ام . . . نگارم!

 

فخرم می شوی . . . مرا به دری حواله نکن یا اله العاصین . . .

 

می خواهم شوکرانست اگر عاقبت عقوبت نصیبم به دستان ستر

 

تو در پرده بنوشم . دیگران را تلخ می آید شراب جور عشق/ما ز

 

دست دوست می گیریم و شکّر می شود. یعنی می شود؟!

 

تنهایم مخواه ای که بی تو هرکه جهان بار است بر دلم . . .الیس

 

الله بکاف عبده...

 

* **  ***   ****    *****     ******      *******

 

امشب درد حقیقت طلبان فرق می کند. یارب امشب فرق حقیقت

 

طلبی درد می کند. . . شعر زیر از مرحوم فواد کرمانی ست. دعایم کنید. 

 

  

نه مراست قدرت آنكه دم زنم از جلال تو يا علي


نه مرا زبان كه بيان كنم صفت كمال تو يا علي


شده مات عقل موحدين همه در جمال تو يا علي


چو نيافت غير تو آگهي ز بيان حال تو يا علي


نبرد به وصف تو ره كسي مگر از مقال تو يا علي

 



 
هله اي مجلي عارفان تو چه مطلعي تو چه منظري


هله اي موله عاشقان تو چه شاهدي تو چه دلبري


كه نديده ام به دو ديده ام چو تو گوهري چو تو جوهري


چه در انبيا چه در اوليا نه ترا عدیلي و همسري


بكدام كس مثلت زنم كه بود مثال تو يا علي

 



 

تویـی آنـکه تکیـة سلطنت زده ای بـه تخـت مـوبـدی

 

بـه فـراز  فـرق  مبـارکت  شـده  نصب  تـاج  مخلـدی

 

ز شکـوه  شـأن تـو  بـر ملا،  جلوات  عـز  و   ممجّدی

 

متصـرف  آمـده   در   یـدت  ملکـوت  دولـت سـرمـدی

 

تو نه آن شهـی کـه ز سلطنت بـود اعتزال تـو یـا عـلی

 

 

چـو عقـول و افئـِده را نشـد ملکـوت سـرّ تـو  منکشف

 

ز بیـان وصف تـو  هـر کسـی  رقـم گمـان زده مختلف

 

همه گفته اند و نگفتـه شد ز کتاب فضل تـو یک "الف"

 

فصحای زمان بـه پشیـزی خود ز ادای وصف تو معترف

 

بلغـای زمین بـه بلیغـی خـود شـده انـد لال تو یا علی

 

 

تويي آن تجلي ذوالمنن كه فروغ عالم و آدمي


زبروز جلوه ما خلق به مقام و رتبه مقدمي


هله اي مشيت ذات حق كه به ذات خويش مسلمي


به جلال خويش مجللي ز نوال خويش منعمي


همه گنج ذات مقدست شده ملك  مال تو يا علي



 

تو چه بنده اي كه خدائيت ز خداست منصب و مرتبت

 
رسدت ز مايه بندگي كه رسي به پايه سلطنت


احدي نيافت ز اوليا چو تو اين شرافت و منزلت


همه خاندان تو در صفت چو تو اند مشرق معرفت

 
شده ختم دوره ي علم و دين به كمال آل تو يا علي



 

تويي آنكه هستي ما خلق شده بر عطاي تو مستدل


ز محيط جود تو منتشر قطرات جان رشحات دل


بدل تو چون دل عالمي دل عالمي شده متصل


نه همين منم ز تو مشتعل نه همين منم به تو مشتغل


دل هر كه مي نگرم در او بود اشتغال تو يا علي



 

به مي خم تو سرشته شد گل كاس جان سبوكشان


ز رحيق جام تو سرگران سر سرخوشان دل بيهشان


به پياله دل عارفان شده ترك چشم تو مي فشان


نه منم ز باده عشق تو هله مست و بيدل و بي نشان


همه كس چشيده به قدر خود ز مي زلال تو يا علي



 

منم آن مجرد زنده دل كه دم از ولاي تو مي زنم


ره كوه و دشت گرفته ام قدم از براي تو مي زنم


به همين نفس كه تو داديم نفس از ثناي تو مي زنم


شب و روز حلقه التجا بدر سراي تو مي زنم


نروم اگر بكشي مرا ز صف نعال تو يا علي

  

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط امیدرضا بهرامیان 

رؤیا

 

 

به نام او

 

 

می برد از دریچه ی رؤیا

 

پلک جادو به صبح دیروزم

 

 

بسته و باز...باز...بسته و باز...

 

نَقب می زند به هرروزم

 

 

قلعه ی کودکانه ها برپاست

 

نوبت من گذشته...می سوزم

 

 

پاره ابری به گوشه ی فلکی

 

بغض کرده ست، چشم می دوزم

 

 

جاده ها! جاده ها! مرا نبرید

 

نیمه کاره ست بازی دوزم

 

 

یک نفس آسمان ستاره دَمَد

 

کاش، تا یک بغل بیاندوزم

 

 

پُرم از ناردانه؛ از زیتون

 

خواب خوبی ست... سبز می سوزم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط امیدرضا بهرامیان  |